روی ماه خداوند را ببوس

روی ماه خداوند را ببوس

روزهای بچگی هنوز جلوی چشممونه ، روزهایی که به عشق گرفتن روزه ، نصف شب از خواب بلند می شدیم و با چشم های خواب آلود ، به بابا و مامان نگاه می کردیم که سحری رو حاضر می کنند . اون روزها هنوز یادمونه . روزهایِ روزه های کله گنجشکی که ظهر به اصرار مامان چیزی می خوردیم و حسرت روزه گرفتن تا افطار به دلمون می موند .
یادش بخیر اگه یه شب از خواب بلندمون نمی کردن ، صبح با گریه بیدار می شدیم و اگه یادمون می رفت و در طول روز چیزی می خوردیم ، کلی غصه مون می شد و زیر بار حرف مامان و بابا که می گفتن روزت باطل نشده هم ، نمی رفتیم . چه قدر دلمون می خواست زودتر بزرگ بشیم و بتونیم مانند همه ی بزرگترها روزه ی کامل بگیریم . بعدش ما بزرگ شدیم . هنوز اولین روزهایی رو که با عشق روزه مون رو تا اذان مغرب نگه می داشتیم ، یادمون نمی ره . یادمون نمی ره روزهایی را که امتحان مدرسه داشتیم و زبون روزه با دعای مامان می رفتیم سر جلسه . چه روزهایی بود ، چه سال هایی بود .

شاید الان به خاطر همین خاطره هاست که وقتی نزدیک ماه مبارک رمضون می شیم دلمون هوایی می شه . تو همه ی اون روزهای بلند تابستون یا بعد از ظهر های کوتاه زمس..