فرهنگی

هیولایی که ساختی را کُشتم

نویسنده جوان(سین دُخت س.و): قلبم بوی مرگ گرفته و کسی نیست جنازه ام را به خاک بسپارد. این بود پایان قصه ی ما. هیولایی که ساختی را کُشتم…

کافه دانش: شاعره هنرمندی با نام مستعار (سین دخت س.و) که دستی هم در بازیگری، طراحی، گرافیک، نقاشی، نویسندگی و خبرنگاری دارد، تک تک واژه های دل انگیزش، روح آدمی را جلا می بخشد.

این بانوی شاعره و هنرمند، بجای اینکه بخواهد نامی از وی دیده و یا شنیده شود، می خواهد احساس پاک و لطیف اش در جهان طنین انداز گردد.

واقعا چه زیباست هنری که از عمق وجود آدمی سرازیر شود و بی ریا فاتح دلها گردد!

باید آموخت از قلبهای پاک انسانهایی که هنر را نه برای جلوه دادن، نه برای کسب پول و قدرت؛ بلکه برای خدمت به بشریت و آرامش آنها خلق می کنند.

چه بگویم که حق مطلب را درباره این شاعره نویسنده بجا بیاورم؟! فقط می توانم بگویم احساس قشنگ و زندگی بخش این بانوی شاعره هنرمند، روح و روانم را جلا می بخشد.

کلامم را کوتاه می کنم و در ادامه می خوانیم و گوش و جان می سپاریم به دلنوشته زیبای این شاعره هنرمند بی ادعا(سین دخت س.و)

نویسنده//: (سین دخت س.و)

سیاهی مطلق، صدای سوت ممتد، فشار دندان ها روی هم، تپش نامنظم قلب، تنگی نفس، عرق سردِ روی پیشانی، سقوط و بازگشت….

بازگشت به نور، پریشانی، فراموشیِ موقعیتِ مکانی، لمس تپش قلب از روی پیراهن، نفس عمیق، خشکی دهان و تمام…

این درست همان جاییست که نمیدانی هنوز خوابی یا بیدار…

جایی که در خواب کابوس می بینی و فرار میکنی که خودت را پرت کنی به نقطه امن واقعیت و در بیداری کابوس می بینی و پناه می بری به قرص خواب آور که آرام بگیری در کابوس دیگری.

تکرار… تکرار… تکرار…

۴۶۳ روز است که هر شبش اینگونه به صبح می رسد جانم…این روزها تمام من پوشانده شده در لباسی سفید، میان ملحفه هایی سفید و اتاقی سفید هم رنگ موهایم.

دنیای رنگارنگ من حالا سفید مطلق است و تمام رنگ ها را از یاد برده ام و امید بسته ام به آبی رگ های تنم که از روی پوست رنگ پریده ام نمایان است. این تنها رنگیست که به خاطر دارم …

خواستم برایت از دردی که کشیده ام بگویم و بگویم چگونه تبدیل به این هیولای سفیدی شدم که چشمان سفیدش همه را می ترساند، اما کلمات احساسم را نمی شناسند.

کم آورده ام … باور کن.

مرا بیاد نمی آوری، میدانم. دیر است برای بیاد آوردن کسی که تمام شد وقتی تمامش کردی.

همیشه میگفتی برایت اولین هستم و بعد ها فهمیدم اولین بودم از آخر. درست مثل قهرمانی که چشمانش را بسته اند و برای رسیدن به خط پایان قرار است کل مسیر را با چشمان بسته بدود. تو نمیدانی به چه جان کندنی خودم را به خط پایانی که تو کشیده بودی رساندم و باختم. با اینکه رسیده بودم اما، باختم.

برای یک بازنده درد فقط یک کلمه نیست…

تو چه میدانی از درد… چه میدانی بر من چه گذشت در آن زمستان سرد.

آنکه وقت رفتنش در دستانت مشتی حسرت می‌گذارد و می سپاردت به غم هایت، چه می‌داند از لرزه ای که بر اندامت انداخته…

من تمام آن حسرت را، تمام آن تنهایی و تشویش را یکجا سر کشیدم و شراب از چشمانم بارید.

آن شب که تو رفتی، آنقدر مست بودم از حسرت نداشتنت که طناب داری وسط قلبم آویختم و خودم را پشت رد پایت حلقه آویز کردم که یادم بماند آنکه مال من نبود، مجازات خواستنش جز این نیست.

قلبم بوی مرگ گرفته و کسی نیست جنازه ام را به خاک بسپارد.

این بود پایان قصه ی ما. هیولایی که ساختی را کُشتم…

نویسنده: سین دُخت س.و

خبرنگار: کوروش جم

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code

دکمه بازگشت به بالا